دختر هخامنش

روزگار

....من از بانويي مي‌گويم

مسعود بهنود ......

سال هاست به اين فکر مي کنم که همه از غلامرضا تختي مي گوييم اما دريغا از سخني درباره شهلا توکلي بانوي جواني که در جواني با بابک يک ساله در توفان زندگي و حادثات تنها ماند. از خسرو گلسرخي حرف مي زنيم اما از عاطفه گرگين سخنمان نيست که در اين سي واند چه کشيد تا امروز که دامون سي و چند ساله شده است. اين فخر براي چپ ايران مانده است که نيم قرن مي گذرد و هيچ گاه پوران خانم سلطاني را در سالمرگ مرتضي کيوان تنها ننهاده است. با ديگران هم همين کرده اند و مجاز به بازگفتن نيستم ورنه مثال ها داشتم. از زبان اين و آن شنيده ام که وقتي سران حزب توده به شوروي و کشورهاي ديگر بلوک شرق پناهنده شده بودند، هراز گاه يکي بر سرشان نهيب مي زد که خانواده سرهنگ سيامک و کوچک شوشتري و ديگر اعدام شدگان بر سر آن آرمان کجا هستند. مي خواستند اگر امن و راحتي هست، که نبود، با عزيزان رفتگان خود شريک شوند. اما از ديگر گروه ها چنين غيرتي من نديده و نشنيده ام. مي دانم که بانوي محترم منظر خلعتبري که شوهرش به آتش غضب انقلاب سوخت و در همه اين احوال در تهران ماند، از آن ها که علم بردوش مي کشند و نان همين نام هاي به ناروا کشته را مي خورند کسي ياد ايشان نکرد. تصور مي کنم خانواده پرويز نيکخواه که به راستي بايد گفت که اعدام وي از نارواترين احکام بود که در انقلاب به اجرا گذاشته شد، از جانب همفکران دوران کنفدراسيون نيکخواه – که روزگاري خوش فکر و مبتکرشان بود – و هم سلطنت خواهان که چهار سالي او ذهن راهکشا و مبتکر خود را در اختيارشان گذاشت، محبتي نديده اند و عجب دارم اگر بشنوم که کسي يادي از آنان کرده باشد.] و پرانتز ببندم که درد از اين فزون است......

گوشه ای از يادداشت مسعود بهنود با نام ـ من از بانويی می گويم ـ بتاريخ ۱۸/۸/۸۴ سايت روز ان لاين
***********

وچه زيبا انهمه درد و رنج روزهای تنهايی را به يادمان اورد وبه راستی که چه صادقانه سکوت هق هق بغض های پير را فرياد زد و شگفتا از اين سپيد بانوان ديار روشنايی.
...