دختر هخامنش

با یادش


بايد امشب بروم
من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمی ،عاشقانه به زمين خيره نبود
کسی از ديدن يک باغچه مجذوب نشد
هيچکس زاغچه ای را سر يک مزرعه جدی نگرفت.


من به اندازه يک ابر دلم می گيرد
وقتی از پنجره می بينم حوری
ـــ دختر بالغ همسايه ـــ
پای کمياب ترين نارون روی زمين
فقه می خواند.


چيزهايی هم هست، لحظه هايی پر اوج
( مثلا شاعره يی را ديدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبی از شبها
مردی از من پرسيد
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟)

بايد امشب بروم.

بايد امشب چمدانی را
که به اندازه پيراهن تنهايی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پيداست
رو به آن سمت بی واژه که همواره مرا می خواند.
يک نفر باز صدا زد: سهراب!

کفشهايم کو؟


سفر به فراسو- سهراب سپهری ...